تبليغاتX
> مطالب و عکسهای عاشقانه
مطالب و عکسهای عاشقانه

تنها ديوانه ها و نابغه ها هستند كه قوانين بشري را نقض مي كنند و اينان نزديكترين كسانند به قلب خدا

اين منم آن بندهء عاصی که نامم را

دست تو با زيور اين گفته ها آراست

وای بر من، وای بر عصيان و طغيانم

گر بگويم، يا نگويم، جای من آنجاست

 

باز در روز قيامت بر من ناچيز

خرده می گيری که روزی کفر گو بودم

در ترازو می نهی بار گناهم را

تا بگويی سرکش و تاريک خو بودم

 

کفه ای لبريز از بار گناه من

کفهء ديگر چه ؟ می پرسم خداوندا

چيست ميزان تو در اين سنجش مرموز ؟

ميل دل يا سنگ های تيرهء صحرا؟

 

خود چه آسانست در آن روز هول انگيز

روی در روی تو از خود گفتگو کردن

آبرويی را که هر دم می بری از خلق

در ترازوی تو نا گه جستجو کردن

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 12:31 توسط حامد رحیمی| |

 

بر لبانم سايه ای از پرسشی مرموز

در دلم درديست بی آرام و هستی سوز

راز سرگردانی اين روح عاصی را

با تو خواهم در ميان بگذاردن، امروز

 

گر چه از درگاه خود می رانيم، اما

تا من اينجا بنده، تو آنجا، خدا باشی

سرگذشت تيرهء من، سرگذشتی نيست

کز سرآغاز و سرانجامش جدا باشی

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 12:28 توسط حامد رحیمی| |

 

من از میان ریشه های گیاهان گوشتخوار می آیم

و مغز من هنوز

لبریز از صدای وحشت پروانه ایست که او را

در دفتری به سنجاقی

مصلوب کرده بودند.

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 12:24 توسط حامد رحیمی| |

ای تو بهانه واسه موندن ای نهایت رسیدن
ای تو خود لحظه بودن تو طلوع صبح خورشید دمیدن

ای همه خوبی همه پاکی تو کلام اخر من
ای تو پر از وسوسه عشق تو شدی تمامیه زندگیه من
اسم تو هر چی که میگم همه تکرار تو حرفهای دل من
چشم تو هرجا که میرم جاریه تو چشمای منتظر من
تو رو اون لحظه که دیدم به بهانه هام رسیدم
از تو تصویری کشیدم که اونو هیجا ندیدم
تو رو از نگات شناختم قصه ازعشق توساختم
تو رو از خودت گرفتم با تو یک خاطره ساختم

نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 20:53 توسط حامد رحیمی| |

من از این دنیا چی می خوام دوتا صندلیه چوبی
که منو تو رو بشونه واسیه گفتن خوبی

من از این دنیا چی می خوام یه وجب زمین خالی
همونقدر که یک اتاقک بشه خونیه خیالیم
من از این دنیا چی می خوام یه جعبه مداد رنگی
بکشم رو تنه دنیا رنگ خوبی و قشنگی
ادامای دست و دلباز از تویه قلک طاقچه
بردارن بذر محبت واسه بار داریه باغچه
من از این دنیا چی می خوام دو تا صندلیه چوبی
که منو تو رو بشونه واسیه گفتن خوبی
من از این دنیا چی می خوام دوتا بال برایه پرواز
برم تا روز تولد برسم به فصل اغاز
برم پیش بچه هایی که یه لقمه نون ندارن
که یه شب با یه دل سیر چشاشونو هم بزارن
بگم قصه ها سر اومد گریه بس که بهتر اومد

 

نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 20:48 توسط حامد رحیمی| |

صدا کن مرا

صدای تو خوب است !

صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی است

که در انتهای صمیمیت حزن می روید

در ابعاد این عصر خاموش

من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد

و خاصیت عشق این است !

***

نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 20:43 توسط حامد رحیمی| |

ميشد از بودن تو عالمي ترانه ساخت

كهنه ها رو تازه كرد از تو يك بهانه ساخت

با تو ميشد كه صدا همه جا رو پر كنه

تا قيامت اسم ما قصه ها رو پر كنه

اما خيلي دير دونستم تو فقط عروسكي

كور و كر بازيچه باد مثل يك بادبادكي

دل سپردن به عروسك منو گم كرد تو خودم

تو رو خيلي دير شناختم وقتي كه تموم شدم

نه يه دست رفيق دستام نه شريك غم بودي

واسه حس كردن دردام خيلي خيلي كم بودي

توي شهر بي كسيها تو رو از دور ميديدم

تا رسيدم به تو افسوس به تباهي رسيدم

شهر بي عابر و خالي شهر تنهايي من بود

لحظه شناختن تو لحظه تموم شدن بود

مگه ميشه از عروسك شعر عاشقونه ساخت

عاشق چيزي كه نيست شد روي دريا خونه ساخت

نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 20:38 توسط حامد رحیمی| |

 

می خوام با آهنگ صدام برات یه لالایی بگم
یه قصه از من و تو و یه عشق رویایی بگم
تو قصه فرهاد بشم برم به کوه بیستون
اسمتو اونجا بزنم با قلمی به رنگ خون
لالالالا گل بهار، چشماتو روی هم بذار
از توی شهر قصه ها، برام یه دسته گل بیار
شقایق و لاله و رز، که رنگ عاشقی باشه
کنار اون، بنفشه و مریم و رازقی باشه
لالالالا، سبد سبد گلای اطلسی و ناز
یادت نره، دوست دارم باشه میون ما یه راز
ممکنه دیو قصه ها، به ما حسادت بکنه
بیاد میون من و تو، بخواد خیانت بکنه
دیو اگه بین ما اومد، با هم هم آغوش می شیم
از توی قصه می ریم و، براش فراموش می شیم
می ریم تو شهر پریا؛ اونجا فقط یه رنگیه
کی می تونه به من بگه، عاشق شدن چه رنگیه؟
این عشق پنهونی باشه، میون ما با پریا
یواشکی و بی صدا، ساده و صاف و بی ریا
وقتی هم آغوش شدیم، دست بکشم توی موهات
شونه کنم تا خود صبح، کمون ناز ابروهات
رو پلکای قشنگتو، برات نوازش می کنم
پیشونی بلندتو، با بوسه نازش می کنم
تو بوسه غرقت می کنم، تا جایی که دیوونه شی
جایی بری که تا ابد، زندونی میخونه شی
صد تا دوست دارم می گم با تیک تیک ثانیه ها
هزار دفعه می بوسمت تا بگذرن دقیقه ها
دقیقه ها می رن و تو خوابای رنگی می بینی
سبد سبد شکوفه و گلای رنگی می چینی
لالالالا یه گلدون و هزار تا شاخه تا ابد
میون شاخه ها می شی، یه تک گل و یه سر سبد
لالالالا دوست دارم، همیشه پیشت می مونم
سرود این لالایی رو کنار قلبت می خونم

 

نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 20:20 توسط حامد رحیمی| |

نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 20:11 توسط حامد رحیمی| |

هیشکی نمیتونه بفهمه که دلم از چی گرفته

هیشکی نمیتونه بفهمه که صدام ازچی گرفته

هیشکی نمی مونه تا با من توی راهم هفسفر شه

آخه میترسه که با من با دل من دربه در شه

هیشکی نمیدونه که چشمام چرا همیشه خیسه خیسه

نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 20:21 توسط حامد رحیمی| |

نفسی هست و دمی هست و از اون کهنه شراب هم کمی هست

واسه ی شنیدن شکوه ی آدم هنوزم آدمی هست

منه اهل قناعت از امروز تا قیامت به هرچی بی نیازه میدم دست رفاقت

به هرچی بی نیازه میدم دست رفاقت

آهای روزگار من چشام گریوندنی نیست

آهای روزگار من دلم سوزوندنی نیست

ماکه خیلی حقیریم جهانش موندنی نیست

یه پنجره واسه ورود آفتاب

یه ایون واسه پرسه های مهتاب

یه دل یک دل از عاشقی بیتاب

همین مارا بس همین مارابس

نفسی هست و دمی هست و از اون کهنه شراب هم کمی هست

واسه ی شنیدن شکوه ی آدم هنوزم آدمی هست

منه اهل قناعت از امروز تا قیامت به هرچی بی نیازه میدم دست رفاقت

به هرچی بی نیازه میدم دست رفاقت

 

نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 20:18 توسط حامد رحیمی| |

من مانده ام با یک دل لبریز از دلواپسی

ماندن و پوسیدن همان روزی به حرفم می رسی

در این فریب آباد با آب بیگانه با خاک بیگانه

ای عاشق رفتن خوش می روی خانه

هرجا که اهویی گم کرده راهش را

معصوم میبینی طرز نگاهش را

آنجا تو یادم کن دوست من دوست من

هرجا کبوتری با قلب دلواپس

پر می زند اما افتاده از نفس

آنجا تو یادم کن دوست من دوست من

هرجا گلی از شاخه دیدی جدا مانده

پا در گلی از رفتن دیدی که وا مانده

هرجا قناری ها را افسرده می بینی

یا پشت سالاری را تاب خورده می بینی

آنجا تو یادم کن دوست من دوست من

من مانده ام با یک دل لبریز از دلواپسی

ماندن و پوسیدن همان روزی به حرفم می رسی

در این فریب آباد با آب بیگانه با خاک بیگانه

ای عاشق رفتن خوش می روی خانه

هرجا که اهویی گم کرده راهش را

معصوم میبینی طرز نگاهش را

آنجا تو یادم کن دوست من دوست من

هرجا کبوتری با قلب دلواپس

پر می زند اما افتاده از نفس

آنجا تو یادم کن دوست من دوست من

نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 20:16 توسط حامد رحیمی| |

 

درسته مهر باطل روی حرفام

 درسته  

درسته روزگار یهو ورق خورد

درسته

درسته چشمامون گریه رو سر داد

یه دستی آرزوهامونو پر داد

درسته

درسته

هنوز این خسته از خود رو پاهاشه

هنوز مهمون نوازیش سر جاشه

هنوز درد یه عاشق تو صداشه

هنوز برق محبت تو چشاشه

تو نگاشه 

نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 20:14 توسط حامد رحیمی| |

 

 

نمیتــــــــــــــــوانم عهـــــــــــــــــد کنم که تغییر نخواهم کرد
نمیتــــــــــــــــوانم عهـــــــــــــــــد کنم که خلقیات متفاوت نخواهم داشت
نمیتـــــــــــــــوانم عهــــــــــــــــــد کنم گاهی احساسات تو را جریحه دار نخواهم کرد
نمیتــــــــــــــوانم عهــــــــــــــــــد کنم که آشفته نخواهم شد
نمیتـــــــــــــوانم عهـــــــــــــــــــد کنم که همواره قوی خواهم بود
نمیتـــــــــــــوانم عهـــــــــــــــــــد کنم که قصوری نخواهم کرد
امــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا....
میتـــــــــــــــــــوانم عهــــــــــــــــــد کنم که همواره پشتیبان تو خواهم بود
میتـــــــــــــــــــوانم عهــــــــــــــــــد کنم که افکار و احساستم را با تو سهیم خواهم شد
میتـــــــــــــــــوانم عهـــــــــــــــــــــد کنم که تو را آزاد خواهم گذارد تا خودت باشی
میتــــــــــــــــــوانم عهــــــــــــــــــــد کنم که هر کاری بکنی درکت خواهم کرد
میتــــــــــــــــــوانم عهــــــــــــــــــــد کنم که با تو کاملا صادق خواهم بود
میتــــــــــــــــــوانم عهـــــــــــــــــــــد کنم که با تو خواهم گریست و خواهم خندید
میتـــــــــــــــــــوانم عهــــــــــــــــــــد کنم که کمکت خواهم کرد به هدفهایت برسی
امــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا....
بیش از همه میتـــــــــــــــــــــوانم عهــــــــــــــــــــد کنم که

دوســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــتت خواهم داشــــــــــــــــــــــــــــــت

نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 14:52 توسط حامد رحیمی| |

حیف لحظه های خوبی که برای تو گذاشتم
حیف غصه ای که خوردم چون ازت خبر نداشتم
حیف اون روزها که کلی ناز چشماتو کشیدم
حیف شوقی که تو گفتی داری، اما من ندیدم
حیف حرفای قشنگی که برای تو نوشتم
حیف رؤیام که واسه تو از قشنگیاش گذشتم
حیف شبها که نشستم با خیالت زیر مهتاب
حیف وقتی که تلف شد واسه دیدن تو، توی خواب
حیف باوفایی من، حیف عشق و اعتمادم
حیف اون دسته گلی که توی پاییز به تو دادم
حیف فرصتهای نقرم، حیف عمرم و دقیقم
حیف هرچی به تو گفتم ، راس راسی حیف سلیقه ام
حیف اشکایی که ریختم واسه تو دم سپیده
حیف احساس طلائیم، حیف این عشق و عقیده
حیف شادیم توی روزی که میگن تولدت بود
حیف عاشقیم که گفتی اولش کار خودت بود
حیف قلبم که یه روزی دادمش دستت امانت
حیف اعتماد اون روز . حیف واژه خیانت
حیف اون همه دعاهام واسه تو، توی شب یلدا
حیف اون چیزی که گم شد دیگه هم نمیشه پیدا
حیف هرچی که سپردم حیف هرچی که نبودی
حیف تکلیفم بیاو روشنش کن تو به زودی


نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 14:48 توسط حامد رحیمی| |

به خودم چرا، اما به تو که نمی توانم دروغ بگویم! می دانم بر نمی گردی! می دانم که چشمم به راه خنده های تو خواهد خشکید! می دانم که در تابوت ِ همین ترانه ها خواهم خوابید! می دانم که خط پایان پرتگاه گریه ها مرگ است! اما هنوز که زنده ام! گیرم به زور ِ قرص و قطره و دارو، ولی زنده ام هنوز! پس چرا چراغه خوابهایم را خاموش کنم؟ چرا به خودم دروغ نگویم؟ من بودن ِ بی رؤیا را باور نمی کنم! باید فاتحه کسی را که رؤیا ندارد خواند! این کارگری، که دیوارهای ساختمان نیمه کاره کوچه ما را بالا می برد، سالها پیش مرده است! نگو که این همه مرده را نمی بینی! مرده هایی که راه می روند و نمی رسند، حرف می زنند و نمی گویند، می خوابند و خواب نمی بینند! می خواهند مرا هم مرده بینند! مرا که زنده ام هنوز! (گیرم به زور قرص و قطره و دارو!) ولی من تازه به سایه سار سوسن و صنوبر رسیده ام! تازه فهمیده ام که رؤیا، نام کوچک ترانه است! تازه فهمیده ام، که چقدر انتظار آن زن سرخپوش زیبا بود! تازه فهمیده ام که سید خندان هم، بارها در خفا گریه کرده بود! تازه غربت صدای فروغ را حس کرده ام! تازه دوزاری ِ کج و کوله آرزوهایم را به خورد تلفن ترانه داده ام! پس کنار خیال تو خواهم ماند! مگر فاصله من و خاک، چیزی بیش از چهار انگشت ِ گلایه است، بعد از سقوط ِ ستاره آنقدر می میرم، که دل ِ تمام مردگان این کرانه خنک شود! ولی هر بار که دستهای تو، (یا دستهای دیگری، چه فرقی می کند؟) ورق های کتاب مرا ورق بزنند، زنده می شود و شانه ام را تکیه گاه گریه می کنم! اما، از یاد نبر! بی بی باران! در این روزهای ناشاد دوری و درد، هیچ شانه ای، تکیه گاه ِ رگبار گریه های من نبود! هیچ شانه ای!?
نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 14:45 توسط حامد رحیمی| |

امیر مومنان (ع) :

توبه دلها را پاک می کند و گناهان را می شوید.

یعنی توبه یک فرصت استثنایی برای افرادی است که وقتی اختیارشان را از دست داده و گناه می کنند بتوانند به راه بر گردند و از ابتدا شروع کنند ما باید از طبیعت پیرامون خود الگو بگیریم و همانطوری که خورشید هر روز از نو طلوع می کند و هر روز نیز این کار را تکرار می کند ما نیز اگر مرتکب معصیت شدیم بازگشته و توبه کنیم البته باید توجه داشت که همانطوری که در دین به رحمت و بخشندگی خدا تاکید کرده به اینکه باید مراقب باشیم نیز تاکید کرده است .

نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 14:20 توسط حامد رحیمی| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ