تنها ديوانه ها و نابغه ها هستند كه قوانين بشري را نقض مي كنند و اينان نزديكترين كسانند به قلب خدا
امروز روز عشقه دیروز امروزو بیخیال ای فدای تو هم دل و هم جان خب باز اومدم... شیشه ها پایین و باد سرد جاده های خیس و خلوت ماشین سیاه نیسان جاده های سرد سیدنی منه ساده فکر میکردم تو به من دروغ نمیگی جونمو دستم گرفتم تنترو تنتر میروندم یاده لحظه ای که تو رو من بغل یکی دیگه دیدم جونمو دستم گرفتم تنترو تنتر میروندم یاده لحظه ای که تو رو من بغل یکی دیگه دیدم صدای غرش انجی تو خیابونا می پیچید چشای گریونم از اشک دیگه هیچیو نمیدید اون شبو تا قلب سیدنی توی یک ثانیه روندم منو عشق آسمونیت منو اون نامهربونیت منو حرفای نگفته منو کشته زخم دوریت منو باور نگاهت منو قصه های خامت منو توو یادو خیالت منو عشق آسمونیت منو اون نامهربونیت منو حرفای نگفته منو کشته زخم دوریت منو باور نگاهت منو قصه های خامت منو توو یادو خیالت منو تو خاطره هامون منو تو همه نگامون نشدم جدا یه لحظه من اسیر لحظه هامون گفتی نمیخوای بمونی کنارم برو دیگه باهات کاری ندارم واسه عشق آسمونیتون همه مهربونیتون تو دلم جایی برات ندارم گفتم نمیخوای بدونی کی هستم همه زندگپمو پای تو بستم بیا خستم منتظر نشستم نگو مستم عقلمو شکستم گفتی نمیخوای بمونی کنارم برو دیگه کاری باهات ندارم واسه عشق آسمونیتون همه مهربونیتون تو دلم جایی برات ندارم یادته شبای پر غمو غصه نمیخواستم ببینم اشکه چشاتو حالا نیستی ببینی دارم میمیرم واسه دیدنه یه لحظه خنده هاتو منو عشق آسمونیت منو اون نامهربونیت منو حرفای نگفته منو کشته زخم دوریت منو باور نگاهت منو قصه های خامت منو توو یادو خیالت منو تو خاطره هامون منو تو همه نگامون نشدم جدا یه لحظه من اسیر لحظه هامون همه ی زندگیم بود به پای تو بودنه نفسم بود برای تو ولی راحت کردی تو فراموشم فک کردی شرممو من تموم میشم سرت شلوغه آخه وقت نداری همگانی شدی تو که شهر نداری تو که میگفتی چیزی کم نداری وقتی با منی هیچ وقت رحم نداری پس دیدی زیر پات له شدم تو مه شکنو منم مه شدم میخوام با هم باشیم هنوز تا ابد اگه این دستو نبردم بریم دسته بد ![]()
وی نثار رهت هم این و هم آن
دل فدای تو، چون تویی دلبر
جان نثار تو، چون تویی جانان
دل رهاندن زدست تو مشکل
جان فشاندن به پای تو آسان![]()
مرگ پايان ِ کبوتر نيست
مرگ وارونه ی يک زنجره نيست
مرگ در ذهن ِ اقاقی جاری است
مرگ در آب و هوای خوش ِ انديشه نشيمن دارد
مرگ در ذاتِ شبِ دهکده از صبح سخن می گويد
مرگ با خوشه ی انگور می آيد به دهان
مرگ در حنجره ی سرخ ِ گلو می خواند
مرگ مسئول ِ قشنگی ِ پَر ِ شاپرک است
مرگ گاهی ريحان می چيند
مرگ گاهی ودکا می نوشد
گاه در سايه نشسته است به ما می نگرد
و همه می دانيم
ريه های لذت، پُر ِ اکسيژنِ مرگ است...![]()
راستش نمیدونم چی باید بنویسم...
حرفامو جاهای دیگه زدم... الان هر چی بگم تکراریه ولی خب سعی میکنم مواردی که تا حالا بهشون توجهی نداشتم رو تجزیه تحلیل کنم... اون هم تو ذهنم... به این معنی که اینجا، این بلاگ, فقط برای تخلیهی افکار ذهنیه... یه چی مایههای دبلیوسی ذهن!!!![]()
خدایا نیروی همیشگیت رو برای حمایت و هدایتم بفرست... بهش نیاز دارم خدا...
افکارم متزلزل شدن... حتی احساساتم... نمیدونم به چیزایی که دارم میگم اعتقاد دارم یا نه؟ واسه تلقین میگم یا...
خدایا...
بهت محتاجم... ![]()
![]()
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |











