
من مانده ام با یک دل لبریز از دلواپسی
ماندن و پوسیدن همان روزی به حرفم می رسی
در این فریب آباد با آب بیگانه با خاک بیگانه
ای عاشق رفتن خوش می روی خانه
هرجا که اهویی گم کرده راهش را
معصوم میبینی طرز نگاهش را
آنجا تو یادم کن دوست من دوست من
هرجا کبوتری با قلب دلواپس
پر می زند اما افتاده از نفس
آنجا تو یادم کن دوست من دوست من
هرجا گلی از شاخه دیدی جدا مانده
پا در گلی از رفتن دیدی که وا مانده
هرجا قناری ها را افسرده می بینی
یا پشت سالاری را تاب خورده می بینی
آنجا تو یادم کن دوست من دوست من
من مانده ام با یک دل لبریز از دلواپسی
ماندن و پوسیدن همان روزی به حرفم می رسی
در این فریب آباد با آب بیگانه با خاک بیگانه
ای عاشق رفتن خوش می روی خانه
هرجا که اهویی گم کرده راهش را
معصوم میبینی طرز نگاهش را
آنجا تو یادم کن دوست من دوست من
هرجا کبوتری با قلب دلواپس
پر می زند اما افتاده از نفس
آنجا تو یادم کن دوست من دوست من